شبه جزیرة بالکان در جنوب شرقی اروپا یکی از متنوعترین ترکیبات نژادی ، مذهبی و فرهنگی مناطق جهان را دارد و به خاطر وضع جغرافیاییاش ، پیوسته مورد هجوم اقوامی که در آسیای صغیر و اروپا زندگی کردهاند ، واقع شده است . عمدهترین گروه قومی در این ناحیه اسلاوها هستند : مردمانی هندواروپایی متعلق به نواحی مرکزی اروپا که از قرن ششم به بعد به این منطقه مهاجرت کردهاند . در قرن هفتم هجری بلغارها موفق شدند نخستین دولت بلغار را در بالکان تشکیل دهند و از قرن دهم به بعد کولیها مهاجرت از شمال هند به این منطقه را آغاز کردند .
کرواتها نیز دولت مستقل خود را در شمال شبه جزیره بالکان برپا کردند و این دولت تا اوایل قرن دوازدهم که سرزمینش به پادشاهی مجارستان و سپس به امپراتوری هابسبورگ ضمیمه شد ، ادامه داشت . امپراتوری هابسبورگ شامل اسلوونی و ویوودینا (Vojvodina) و بعدها بوسنی و هرزگوین میشد . از میان اقوام ساکن شبه جزیه بالکان ، صربها موفق شدند حکومت خود را بر بیشتر سرزمینهای این منطقه بگسترانند و با فتح اسکوپیه (Skopie) در سال 1282 توانستند تا مقدونیه پیشروی کنند . در قرن چهاردهم ، ترکهای عثمانی از راه مقدونیه به شبه جزیره بالکان حمله کردند و سرانجام موفق شدند در سال 1389 صربها را در کوزوو به شکست کامل کشانند و بخش اعظم شبه جزیره را به تصرف درآورند . در نتیجه این شکست ، شمار زیادی از صربها از کوزوو فرار کردند و در نواحی مرزی امپراتوری هابسبورگ (ویوودینای فعلی) مستقر شدند . حکومت عثمانیها بر شبه جزیره حدود پنج قرن طول کشید . در اوایل قرن نوزدهم ، امپراتوری فرتوت عثمانی از یک سو قدرتهای بزرگ جهانی را پیش روی خود داشت و از سوی دیگر از ضعف داخلی ، انحطاط سیاسی و اقتصادی و فساد اداری و نظامی رنج میبرد ؛ و اینها نشانههایی از این واقعیت بود که در جهان متحول آن زمان ، امپراتوری ترکها دیگر محلی از اعراب نخواهد داشت . همزمان با تضعیف عثمانیها و در راستای منافع قدرتهای بزرگ بویژه روسیه و امپراتوری اتریش ـ مجارستان ، ملتهای شبه جزیره بالکان خود را از یوغ عثمانیها آزاد ساختند و به استقلال دست یافتند . به همین جهت با شروع عصر بیداری ملی بر ضد عثمانیها و تا سالهای میانی قرن نوزدهم که دولت مستقل صربستان در شمال و دولت یونان در جنوب تشکیل گردید ، دشمن میان ملتهای تحت سیطرة امپراتوری عثمانی نیز خود را نمودار ساخت ، خصومتی که نقطه اوج آن در اوایل قرن بیستم بر سر مقدونیه بود . ناتوانی امپراتوری هابسبورگ در برخورد با اقلیتهای تحت سیطرة خود ، بخصوص صربها ، عامل مهمی در ایجاد تنش فزاینده بین آن دولت و دولت نوپای صربستان و یکی از موجبات بروز جنگ جهانی اول بود ، جنگی که جرقة آن با قتل فردیناند ولیعهد اتریش به دست یک دانشجوی صرب در سارایوو زده شد . در پایان جنگ جهانی اول ، در دسامبر 1918 ، کشوری به نام یوگسلاوی ، متشکل از پادشاهی صربستان ، کرواتها و اسلوونیها پا به عرصه وجود نهاد . این کشور سرزمینهای متعلق به امپراتوری اتریش ـ مجارستان سابق یعنی اسلوونی ، کرواسی ، ویوودینا ، دالماسی و بوسنی ـ هرزگوین ، همچنین پادشاهیهای مونته نگرو و صربستان (از جمله مقدونیه و کوزوو) را دربرمیگرفت . در سال 1941 ، در گیرودار جنگ جهانی دوم ، یوگسلاوی مورد تهاجم دول محور واقع شد . این تهاجم با مقاومت شدید کشور روبرو و سپس با جنگ سخت داخلی همراه گردید . پس از پایان جنگ ، حرکت مقاومت ملی تحت رهبری ژوزف بروز تیتو به پیروزی رسید و جمهوری مردمی فدرال یوگسلاوی در ژانویة سال 1946 برپا شد . طبق قانون اساسی سال 1974 ، یوگسلاوی سابق تصریح شده بود که ملتهای تشکیل دهنده فدراسیون یوگسلاوی بعد از پایان جنگ جهانی دوم بنا به خواست و ارادة خود این فدراسیون را تشکیل دادهاند . به تعبیری ، این بدان معنا بود که ملتها آزادانه تصمیم به الحاق گرفتهاند و حق جدایی دیگر مفهومی ندارد . با این حال ، تغییرات شدید سیاسی که از سال 1989 به بعد روی داد موجب فروپاشی کامل این فدراسیون و بروز درگیریها و برخوردهای قومی خشونتبار بسیاری شد . رشد ملت گرایی صربی موجبات نارضایتی سایر ملیتهای ساکن یوگسلاوی سابق را فراهم ساخت و بحرانهای سیاسی و اقتصادی ، این نارضایتیها را تشدید کرد . در نتیجه ، نیروهایی که طالب جدایی از یوگسلاوی و استقلال جمهوریهای تشکیل دهندة آن بودند به طور روزافزون قدرتمند شدند و ملت گرایی به ویژگی بارز سیاسی این جمهوریها مبدل شد . در کرواسی حزب ناسیونالیست کرواسی در انتخابات به پیروزی رسید و در 23 دسامبر 1990 در اسلوونی مراجعه به آراء عمومی درمورد ماندن در چارچوب یوگسلاوی یا اعلام استقلال صورت گرفت که اکثریت قریب به اتفاق مردم به نفع استقلال رای دادند و از آن زمان معلوم شد که دیگر کشوری با این ترکیب پایدار نخواهد ماند .
* زمینه ناسیونالیسم صربی و آثار آن بر سایر اقوام اسلاو
ملت گرایی صربی ریشه در تاریخ و گذشته این قوم دارد . صربها پنج قرن پس از استقرار در شبه جزیره بالکان ، حکومت مستقل خود را تشکیل دادند و این حکومت که مقر آن در سرزمین کوزووو بود در قرن چهاردهم به نقطة اوج قدرت خود رسید . از سالهای میانی قرن پانزدهم تا اوایل قرن نوزدهم ، صربستان بوسیله عثمانیها اشغال شده بود و شمار زیادی از صربها به طرف شمال (سرزمین ویوودینا) که بعدها بخشی از پادشاهی مجار در امپراتوری هابسبورگ شد مهاجرت کردند تا زیر سلطة عثمانیها قرار نگیرند . در این دوران ، صربها به علت داشتن روحیة جنگجویی و تسلیم ناپذیری ، به عاملی در جهت مقاومت دولتهای اروپایی آن زمان در برابر عثمانی تبدیل شده بودند و از سوی دول اروپایی به صورت سدی در مقابل نفوذ عثمانی مورد استفاده قرار میگرفتند . دولت اتریش زمانی که خطر عثمانیها نزدیک میشد ، آبادیهائی دربرگیرندة خانوادههای داوطلب صرب در طول مرز با عثمانی ایجاد کرد و با آنها رفتاری در خور شهروندان آزاد در پیش گرفت تا صربهای بیشتری را تشویق به مهاجرت به این مناطق کند . بعدها دولت جمهوری ونیز هم از این روش اتریشیها تقلید کرد و برای حفظ مرزهای خود در کنار دریای آدریاتیک دهکده های صرب نشین بوجود آورد. این سیاستها موجب شد که در برخی مناطق جمعیت صربها بر جمعیت بومی نیز فزونی گیرد . داشتن تجربة استقلال و همچنین برخوردار بودن از یک میراث مبارزاتی در برابر عثمانیها و نیز وجود این واقعیت که صربها بزرگترین گروه قومی در بالکان هستند ، باعث شد که صربها خود را برتر از دیگر اقوام اسلاو ساکن شبه جزیره بدانند . پس از جنگ جهانی دوم ، تلاشهای فراوانی بویژه از طرف کرواتها صورت گرفت تا سلطه صربها بر دستگاه اداری و نظامی یوگسلاوی محدود شود . این تلاشها مشخصاً پس از برکناری الکساندر رانکویچ ، معاون رئیس جمهور یوگسلاوی که در عین حال ریاست پلیس امنیتی کشور را به عهده داشت و یک صرب افراطی به حساب میآمد ، نتیجه داد . در سال 1974 ، قانون اساسی جدید یوگسلاوی به تصویب رسید و آن کشور را واقعاً به یک فدراسیون تبدیل کرد . ولی در سالهای 1988 و 1989 و بخصوص در پی ناآرامی آلبانیاییهای کوزوو ، صربها نسبت به اختیاراتی که برای استانهای خودمختار در قانون اساسی پیش بینی کرده بود ، اعتراض کردند . رهبری اتحادیة کمونیستهای صربستان با تکیه بر احساسات جوشان قوم گرایانه ، خواستار اعاده کنترل دولت مرکزی بر ایالات خودمختار و حتی مونته نگرو شد و به دنبال آن تظاهرات گستردهای در سراسر صربستان و در بخشهای دیگری از یوگسلاوی در حمایت از این خواسته برپا گردید . در نتیجه این فشارها ، بسیاری از اعضای رهبری حزب در مونته نگرو و استانهای خودمختار که با این خواستهها مخالف بودند ، کنار گذاشته شدند . در خود جمهوری صربستان نیز ، حزب کمونیست به رهبری اسلوبودان میلوشویچ بر موج احساسات ناسیونالیستی سوار شد و رهبری آن را به دست گرفت . این ادعا که اقلیت صرب در کوزوو مورد آزار آلبانیاییها هستند ، بهانة صربها و کلیسای ارتدوکس قرار گرفت تا وقایع کوزوو را به عنوان « نسل کشی » از صربها قلمداد کنند و احساسات ناسیونالیستی کور را دامن زنند . افسوس که روشنفکران صربستان نیز درگیر این ماجرا شدند و خود نقش بارزی در شعله ور کردن این احساسات بازی کردند و باعث گشتند سیاستبازانی چون اسلوبودان میلوشویچ از آن به نفع خود بهره گیرند . نقطه اوج این نقش را میتوان در شکوائیه ژانویه سال 1986 « روشنفکران صربستان » درباره « نسل کشی » از صربهای کوزوو ملاحظه کرد . این شکوائیه که امضای دویست نفر را داشت ، از سوی روشنفکران برجسته بلگراد متشکل از نمایندگان سطوح بالای اجتماع و طبقه متوسط و کشیشهای کلیسای ارتدوکس و افسران ارتش خطاب به مجالس ملی یوگسلاوی و صربستان صادر شده بود. در این شکوائیه برخی از مقامات متهم به خیانت به ملت در مسئله « نسل کشی » صربهای کوزوو شده بودند . همراه با خیزش ناسیونالیسم صربی و قبضه شدن قدرت سیاسی توسط اسلوبودان میلوشویچ ، وسایل ارتباط جمعی صربستان نیز بلندگویی شد برای دامن زدن بیشتر به این احساسات . با پیروزی حزب کمونیست سابق صربستان (که اکنون خود را حزب سوسیالیست صربستان می نامد) در انتخابات سال 1990 و انتخاب مجدد اسلوبودان میلوشویچ به ریاست جمهوری صربستان ، این روند ادامه یافت و چنان که از وقایع سیاسی چهار سال اخیر برمیآید ، ناسیونالیسم صربی در آینده نزدیک نیز میدان را خالی نمیکند و زمینه ساز برخوردها و خشونتهای بیشتر خواهد شد .
* کوزوو و ناآرامی آلبانیاییها
آلبانیاییهای یوگسلاوی سابق بیش از دو میلیون نفرند که غالباً در کوزوو و برخی نیز عمدتاً به صورت جمعیتهای متمرکز در مقدونیه غربی سکونت دارند . در کوزوو 85٪ جمیت و در مقدونیة غربی تقریباً 20٪ جمعیت را آلبانیاییها تشکیل میدهند . سرزمین کوزوو که در طول قرنها محل زندگی اقوام گوناگون بوده است ، از دیدگاه احساسات ملی صربها و آلبانیاییها اهمیت خاصی دارد و کانون برخوردها و ادعاهای ملتهای مزبور بوده است . از نظر صربها ، کوزوو قلب سرزمین پادشاهی در قرون وسطی و محل بزرگترین بناهای یادبود کلیسای ارتدوکس صربی است ؛ در چشم آلبانیاییها که غالباً مسلمانند ، کوزوو سرزمینی است که رستاخیز ملی آلبانی از آنجا شروع شده و در نتیجة این رستاخیز بوده که آلبانیاییها در قالب یک ملیت متشکل شدهاند و از خطر تقسیم شدن بین صربستان و یونان در اواخر قرن نوزدهم مصون ماندهاند . پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی در بالکان ، دولت جدید آلبانی در سال 1912 با موافقت قدرتهای بزرگ آن زمان بخصوص دولت اتریش ـ مجارستان که گسترش قلمرو و قدرت گرفتن دولتهای دیگر در حوزة بالکان و بویژه صربستان را تهدیدی برای خود تلقی میکرد ، تشکیل شد . اما این دولت همة سرزمینهای آلبانیایی نشین را دربرنگرفت و اقلیتی از آلبانیاییها در سرزمینهای دیگر و عمدتاً در کوزوو باقی ماندند . با پایان یافتن سالهای پرآشوب پس از جنگ جهانی اول ، دولت جدید یوگسلاوی کوشید مهاجران صرب را در سرزمینهای به دست آمده مستقر سازد آنها را به صورت گروه اکثریت در این نواحی درآورد . این کار عمدتاً با کمک صربهایی که در جنگ آوازة بیرحمی و سنگدلی داشتند صورت گرفت . در گیرودار جنگ بین آلبانیاییها و ارتش صربستان در زمستان 1915 ، صربها راه خود را تا کوهستانهای کورفودر آلبانی گشودند و نیروی شبه نظامی صرب به وجود آمد تا سرزمینهای به دست آمده را حفظ کند . عدم ثبات در خودِ آلبانی نیز موجب شد که برخوردهای مرزی تا سال 1929 به طول انجامد . در سالهای بین دو جنگ ، در حدود چهل هزار دهقان ارتدوکس که عمدتاً صرب و مونته نگرویی بودند به کوزوو کوچیدند و تقریباً نیم میلیون نفر آلبانیایی مجبور به ترک آن سرزمین شدند . به مهاجران تازه بهترین زمینها داده شد و این امر موجب به وجود آمدن دو جامعة مستقل و مجزا از هم در سرزمین کوزوو گردید : مهاجران صرب که ثروتی تازه به دست آورده بودند ، و جامعة آلبانیایی که هر روز فقیرتر میشد .به همین دلیل آلبانیاییها همواره صربها را متجاوز میشناختند . پس از پایان جنگ جهانی دوم که یوگسلاوی از هم پاشید ، پادشاهی دست نشانده ایتالیا در آلبانی موفق به گرفتن بسیاری از سرزمینهای آلبانیایی نشین از حکومت یوگسلاوی اول شد ؛ ولی دیری نگذشت که با تشکیل دولت یوگسلاوی بعد از جنگ ، این سرزمینها بار دیگر به یوگسلاوی ملحق گردید . سالهای پس از جنگ ، شاهد بهبود عمدهای در وضع آلبانیاییهای ساکن یوگسلاوی بود ، لکن بسیاری از آنان با این ادعا که ترک هستند به ترکیه مهاجرت کردند . در یوگسلای جدید برای نخستین بار به آلبانیاییها به عنوان یک ملیت نگریسته شد و زبان آلبانیایی به صورت یکی از زبانهای رسمی یوگسلاوی درآمد . با این حال ، این حقوق به دست آمده ، در عمل توسط مقامات و بخصوص الکساندر رانکوویچ که در رأس پلیس امنیتی قرار داشت زیرپا گذاشته میشد . ابراز نارضایتی و مقاومت آلبانیاییهای کوزوو به بازداشت وسیع ناسیونالیستها انجامید و بسیاری از روشنفکران به زندان افتادند . بعد از کنار گذاشته شدن رانکوویچ در سال 1966 ، صربها دستگاه اعمال قدرت سیاسی و اداری خود را در کوزوو از دست دادند و نارضایتی آلبانیاییها به شکل تظاهرات وسیع اجتماعی در نوامبر سال 1968 مجال بروز یافت . هدف از این تظاهرات درخواست تضمین حقوق جمهوری برای کوزوو بود . با تصویب قانون اساسی 1974 ، کوزوو به عنوان یک استان خودمختار در چارچوب جمهوری صربستان شناخته شد . اما ترکیب جمعیتی آن از یکسو به علت رشد زیاد جمعیت آلبانیاییها و از سوی دیگر به واسطه مهاجرت بیش از سی هزار صرب و مونته نگرویی از آن سرزمین ، برهم خورد . کوزوو گرچه از نظر منابع طبیعی غنی است ، اما یکی از عقب ماندهترین مناطق یوگسلاوی سابق به شمار میرفت و با آنکه دانشگاه پریستینا هر سال تعدادی متخصص روانة بازار کار میکرد ، شمار بیکاران در این جمهوری فوق العاده زیاد و در حدود 30٪ نیروی کار بود که که 70٪ آنان را جوانان زیر 25 سال تشکیل میدادند . وجود روشنفکران و نارضایتی اجتماعی فراگیر در کوزوو مشکلات سیاسی زیادی برای صربها فراهم آورد و موجب دستگیری و زندانی شدن گروه کثیری از آلبانیاییها در سالهای 1975 و 1976 گردید . روشنفکران دانشگاه پریستینا را به مرکز مبارزان ملی بر ضد صربها مبدل ساختند. در سال 1979 به دنبال پخش اعلامیههای ضددولتی و شعارنویسی روی دیوارها ، بسیاری از آلبانیاییها بازداشت و روانة زندان شدند. در سال 1981 ناآرامیهای ناسیونالیستی شدت یافت ؛ در یازدهم ماه مارس دانشجویان دانشگاه پریستینا دست به تظاهرات زدند و نسبت به وضع زندگی خود اعتراض کردند . در همین ماه و اوایل آوریل تظاهرات دیگری در پریستینا و بخش هایی از کوزوو صورت گرفت و خواست تظاهر کنندگان به رسمیت شناخته شدن کوزوو به عنوان یک جمهوری در چارچوب فدراسیون یوگسلاوی بود . تظاهرات مسالمت جویانه شروع شده بود ولی در نهایت با دخالت پلیس تعداد زیادی از مردم کشته و زخمی شدند . در پی این وقایع ، حالت فوق العاده اعلام شد و نیروهای پلیس امنیتی تقویت و ارتش به کوزوو اعزام گردید . گروه زیادی دستگیر ، محاکمه و زندانی شدند که غالباً از آموزگاران یا دانشجویان دانشگاه پریستینا بودند . محاکمات فرمایشی برای دستگیر شدگان تشکیل دادند و افراد را به جرم نوشتن شعار « جمهوری کوزوو » به شش سال زندان محکوم کردند . این وضع باعث روی آوردن برخی از گروههای سیاسی کوزوو به مبارزات خشونت بار شد و موج خشونت جدائی خواهی قومی در این سرزمین بالا گرفت و روابط آلبانیاییها و صربها بیش از پیش برهم خورد . از سال 1981 به بعد ، صربها و مونته نگروییها در گروههای بزرگ از کوزوو مهاجرت کردند و علت را آزار و حملات آلبانیاییها عنوان نمودند . ارزیابی صحت و سقم این ادعا میسر نیست ولی بسیار محتمل است که آلبانیاییها نارضایتی اجتماعی وسیع ناشی از تضییقات حکومت مرکزی را متوجه صربهای کوزوو کرده باشند . به هر حال ، وضع صربهای کوزوو بعد از سال 1985 بیش از پیش مورد توجه مردم صربستان واقع شد و با شکوائیه سال 1986 « روشنفکران صربستان » به اوج خود رسید . خیزش ناسیونالیسم صربی از آن پس پیوسته ادامه یافت تا اینکه در سال 1987 نامهای به امضای شصت هزار صرب ساکن کوزوو انتشار یافت که در آن از « نسل کشی » صربها در کوزوو شکایت شده بود . با قبضه شدن قدرت در حزب کمونیست صربستان توسط اسلوبودان میلوشویچ ، تغییرات وسیعی در وضع کوزوو و آلبانیاییها پدید آمد و رهبری جدید دست به محدود کردن خودمختاری کوزوو زد و فشارهای بیشتری به آلبانیاییها وارد آورد . فشارهایی که این بار با حمایت همة صربهای صربستان و با تکیه بر ناسیونالیسم و احساسات شوونیستی آنان صورت میگرفت . در نوامبر 1988 ، تحت فشار صربستان ، رهبر حزب کمونیست کوزوو از عضویت دفتر سیاسی حزب استعفا کرد و این امر منجر به تظاهرات وسیع آلبانیاییها در اعتراض به این رویداد و محدودیتهای ایجاد شده در راه خودمختاری کوزوو توسط رهبری حزب کمونیست صربستان گردید . در فوریة 1989 ، ارتش بار دیگر به کوزوو اعزام شد و درگیریهایی بین نیروهای نظامی و مردم رخ داد که طی آن دهها نفر کشته و زخمی و هزاران نفر از کارگران ،روزنامه نگاران ، استادان ، دانشآموزان و اعضای حزب دستگیر و روانه زندان شدند . موج جدید تظاهرات و درگیریها بین آلبانیاییها و نیروهای پلیس در 23 ژانویه 1990 شدت یافت و تظاهر کنندگان خواستار آزادی زندانیان سیاسی و پایان یافتن حالت فوقالعاده شدند در این تظاهرات نیز تعدادی از مردم به دست نیروهای پلیس به قتل رسیدند . تنش بین آلبانیاییها و صربهای کوزوو با تظاهرات دانشجویان صرب در بلگراد که خواهان دریافت سلاح و عزیمت به کوزوو برای کمک به صربها در مقابله با آلبانیاییها بودند ، شدت گرفت . با وخیمتر شدن اوضاع در ماه فوریه ، ارتش فدرال به کوزوو اعزام و منع عبور و مرور شبانه برقرار گردید . محافلی در حزب کمونیست صربستان زمزمههای « پس فرستادن » آلبانیاییهای « خائن » به آلبانی را آغاز کردند و به گروه زیادی از مردم که بسیاری از آنها بیش از چهل سال در کوزوو زندگی کرده بودند ، سی روز مهلت داده شد تا آنجا را ترک کنند . روابط آلبانیاییها و صربهای کوزوو با واقعه ای که در ماه مارس اتفاق افتاد و طی آن کودکان آلبانیایی مدارس بگونه ای مرموز مسموم شدند،وخیم تر شد. آلبانیایی ها مقامات صرب را مسئول این رویداد قلمداد کردند و در پاسخ به این اتهام ، صربستان کنترل کلیه نیروهای انتظامی را به دست گرفت و اعضای آلبانیایی پلیس را از خدمت بر کنار و به جای آنان نیروهای صرب را به کوزوو اعزام کرد . بر اثر این کار رئیس پلیس و نخست وزیر و شش وزیر دیگر کوزوو استعفا کردند و به این ترتیب معاون نخست وزیر که یک صرب بود به جای نخست وزیر قبلی گمارده شد . صربستان به تدریج کنترل ابزارهای قدرت را از دست مقامات آلبانیایی گرفت و در اختیار عناصر صرب قرار داد . تا پیش از پایان سال 1990 ، تمام اعضای آلبانیایی دولت کوزوو در اعتراض به مداخلة صربستان از مقام خود استعفا کرده بودند . در بیستم ماه ژوئن همان سال 61 نماینده آلبانیایی مجلس کوزوو کوشیدند با قانون اساسی جدید صربستان را که مابقی خودمختاری کوزوو را نیز در معرض نابودی قرار داده بود، به مخالفت برخیزند و به جای آن قانونی بگذرانند که کوزوو را مستقل از صربستان اعلام نماید . رئیس مجلس ،جرج بوزوویچ ، که یک صرب بود مجلس را تعطیل کرد و قول داد ترتیب تشکیل جلسه را در دوم جولای بدهد . وی سپس تشکیل جلسه مجلس را تا پنجم جولای به تعویق انداخت تا با رفراندم قانون اساسی صربستان که در روزهای اول و دوم جولای برگزار میشد برخورد نداشته باشد . طبق دستور اومجلس میبایست تعطیل باشد ولی در دوم جولای اعضای آلبانیایی مجلس که 111 کرسی از 183 کرسی را در اختیار داشتند ، بیرون ساختمان مجلس تشکیل جلسه دادند و خودمختاری کوزوو را اعلام کردند . مقامات صرب با انحلال مجلس و دولت کوزوو در برابر این رویداد واکنش نشان دادند . در هفتم سپتامبر ، دو سوم نمایندگان مجلس کوزوو مخفیانه در محلی به نام کاچانیک گرد آمدند و این بار کوزوو را یک جمهوری اعلام نمودند . در این جلسه یک قانون اساسی برای جمهوری کوزوو به تصویب رسید که در آن آمده بود : جمهوری کوزوو حکومت دمکراتیک مردم آلبانیایی و ملیت های دیگری است که تبعه آن به شمار میروند .این اقلیتهای ملی شامل صربها ، مسلمانان ، مونته نگرویی ها ، کرواتها ، ترکها ، بلغاریها و دیگر افراد ساکن کوزوو میباشد . مقامات صرب این عمل را به سرعت محکوم کردند ، از آن به عنوان یک اقدام « تبهکارانه » نام بردند و در مورد شرکت کنندگان در این اجلاس اعلام جرم نمودند . بسیاری از نمایندگان مزبور ، کوزوو و صربستان را به قصد جمهوری های دیگر که در آنها در معرض خطر محاکمه قرار نداشتند ، ترک گفتند . در نتیجه این درگیریهای سیاسی ، وسایل ارتباط جمعی آلبانیایی زبان تحت فشار قرار گرفتند و سپس به کلی تعطیل شدند . همچنین برنامههایی که از رادیو و تلویزیون به زبان آلبانیایی پخش میشد متوقف گردید . در سپتامبر همین سال ، قانون اساسی جدید صربستان مورد تصویب قرار گرفت و در نتیجه خودمختاری کوزوو عملاً خاتمه یافت . حوادثی که در پی فروپاشی یوگسلاوی سابق رخ داد ، موقتاً بر وقایع کوزوو سایه افکند . برافروخته شدن جنگ خارج از صربستان و رشد ناسیونالیسم صربی که در اثر درگیر شدن صربها در جنگ به حد نهایی خود رسید، موجب گردیده که درگیریهای داخلی فروکش کند و بر آن سرپوش گذاشته شود . ولی مسئله کوزوو همچنان حل ناشده باقی مانده است .
* مقدونیه
مقدونیه سرزمینی است به وسعت 67000 کیلومتر مربع که بین بلغارستان ، یونان و یوگسلاوی سابق تقسیم شده است . این سرزمین که از شمال با کوزوو و صربستان ، از شرق با بلغارستان، از غرب با آلبانی و از جنوب با یونان هم مرز است . از نخستین نقاط شبه جزیرة بالکان بود که توسط امپراتوری عثمانی اشغال و یکی از آخرین سرزمینهایی بود که طی جنگهای بالکان در سالای 13-1912 آزاد شد . جمعیت سرزمینی که جمهوری سوسیالیستی مقدونیه ( در چارچوب یوگسلاوی سابق) نامیده میشد ، طبق سرشماری سال 1981 ، حدود دو میلیون نفر برآورد شده بود که تقریباً یک میلیون و سیصد هزار نفر آن مقدونیهای ، چهارصد هزار نفر آلبانیایی ،چهل و پنج هزار نفر صرب و چهل هزار مسلمان بودند و بقیه را کولیها و ترکها و دیگر گروههای قومی تشکیل میدادند . ناسیونالیسم صربی قرنهاست که در مقدونیه عمل میکند و این فعالیت به آن جهت بیشتر از هر جای دیگر در این جمهوری جریان داشته که صربها همواره میکوشیدهاند مقدونیهای ها را صربهای جنوبی و مقدونیه را صربستان جنوبی بنامند . این امر از اواخر قرن نوزدهم همزمان با تضعیف بلغارستان ، در قالب ایجاد مدارس صربی در مقدونیه دنبال شده است . یونانیها نیز به نوبة خود از همان زمان سعی کردهاند با ایجاد مدارس یونانی نفوذ خود را در مقدونیه حفظ کنند . در آن زمان صربها در پی سیاست صربی کردن مقدونیه ، اختیار کلیسای مقدونیه را به دست گرفتند و کاربرد زبان صربی را در مدارس و مجامع اجباری ساختند تا به این ترتیب مقدونیه را بلغارزدایی کنند . در خلال جنگ جهانی دوم ، بلغارستان که با آلمان نازی متحد شده بود بیشتر بخشهای مقدونیه را به اشغال خود درآورد و با این که هیتلر به بلغارستان اجازه نداد سرزمینهایی را که از یوگسلاوی و یونان به دست آورده بود به خاک خود ضمیمه سازد ، دولت بلغارستان در این نقاط به گونهای رفتار میکرد که گویی به بلغارستان تعلق دارد . این نحوه برخورد موجب شد که بسیاری از صربها به صربستان مهاجرت نمایند . با تغییر موضع بلغارستان در خلال جنگ و اشغال آن و نیرو گرفتن جنبش مقاومت کمونیستی به رهبری تیتو ، مقدونیه پس از جنگ باردیگر جزیی از یوگسلاوی شد . برخورد کمونیستها با مسئله مقدونیه ، متغیر بود . کمینترن(جنبش جهانی کمونیستی) نخست در پی ایجاد مقدونیه واحد به عنوان کشوری مستقل بود ؛ سپس در خلال جنگ جهانی دوم ، پارتیزانها به رهبری تیتو جمهوری مقدونیه را در چارچوب یوگسلاوی فدرالی جدید جای دادند که به آن چون پلی میان یوگسلاوی و بلغارستان نگریسته می شد و با همکاری دو دولت کمونیست بلغارستان و یوگسلاوی احتمال داشت که راه برای تشکیل مقدونیه یکپارچه هموار شود . در این سالها یونان درگیر جنگ داخلی بین نیروهای کمونیست و غیرکمونیست بر سر قدرت سیاسی بود و موافقت یا عدم موافقت آن کشور نمیتوانست عامل مهمی در این روند باشد ، ولی با جدا شدن کمونیسم اروپایی به رهبری تیتو و کمونیسم استالینی که بلغارستان در آن مسیر قرار داشت ، همکاری دو کشور بر سر مقدونیه نیز پایان یافت . در زمان تیتو برخورد کمونیستها با مسائل ملیتهای غیرصرب در چارچوب فدراسیون یوگسلاوی نسبتاً معتدل و تا اندازهای از زاویة رعایت حقوق ملی و فرهنگی آنها بود . در همین راستا ، کلیسای ارتدوکس مقدونیه از کنترل کلیسای ارتدوکس صربستان خارج گردید و زبان مقدونیهای به رسمیت شناخته شد . این طرز برخورد از یکسو ، و جدایی یوگسلاوی و بلغارستان که در اردوگاه شوروی قرار داشت از سوی دیگر ، روحیهای ملی در میان مقدونیهایها پدید آورد و موجب جدایی فرهنگی و فکری آنان از بلغارها گردید . زندگی کردن در چارچوب فدراسیون یا کنفدراسیون یوگسلاوی نیز برای مقدونیهایها جذابیت بیشتری داشت . با تغییراتی که در سالهای دهة هشتاد در اوضاع سیاسی کشورهای اروپای شرقی و یوگسلاوی پدید آمد ، وضع مقدونیه نیز دگرگون شد و اتحادیه کمونیستهای مقدونیه که قدرت را در دست داشت . در این جمهوری سیستم چندحزبی اعلام نمود . همزمان با رشد ناسیونالیسم صربی و بیم و هراسی که از پیامدهای این پدیده در دیگر جمهوریهای یوگسلاوی احساس میشد، در مقدونیه نیز ناسیونالیسم رواج یافت و مردم شعارهایی در دفاع از مقدونیه متحد سر دادند و حرکتهایی سیاسی که جنبه ملی داشت صورت گرفت . مردم مقدونیه از آن بیمناک بودند که ادعاهای صربستان در مورد سرزمین آنها ، بار دیگر مطرح شود که البته هراسی بجا بود و روند تحولات نشان داد که چنین چیزی صحت داشته است . در سال 1991 ، یکی از رهبران سیاسی صربستان در مصاحبهای موضوع تشکیل ائتلافی از کشورهای ارتدوکس بالکان ، شامل صربستان ، بلغارستان و یونان را مطرح ساخت تا در برابر به اصطلاح خطر گسترش اسلام مقاومت کنند و طی آن اعلام نمود که مقدونیه باید جزئی از صربستان به شمار آید . پس از فروپاشی فدراسیون یوگسلاوی ، مقدونیه نیز همراه اسلوونی و کرواسی اعلام استقلال کرد ولی بر اثر وتوی یونان ، جامعه اروپا از شناسایی استقلال مقدونیه سرباز زد و مقدونیه که به علت فشار اقتصادی از شمال دارای اوضاع اقتصادی وخیمی شده است،بیش از هر زمان دیگر به کمک احتیاج دارد ، کمکی که تاکنون جامعه اروپا و دیگر کشورهای مهم در عرصه سیاست بینالمللی از آن دریغ کردهاند . عدم شناسایی بینالمللی استقلال مقدونیه ، از سویی باعث شده است که مقدونیه برای رها شدن از تنگنا به بلغارستان و ترکیه رو آورد و از سوی دیگر خطر حملة صربستان به این جمهوری را افزایش داده است . مقدونیه که انتظار میرفت بعد از اسلوونی خوش اقبالترین جمهوری یوگسلاوی سابق باشد ، اکنون در بیم و هراس از جنگ احتمالی با صربستان به سر میبرد .
* سانجاک
سانجاک سرزمینی است بین صربستان و مونته نگرو که شمار زیاد از جمعیت آن را اسلاوهای مسلمان تشکیل میدهند . رشد ناسیونالیسم صربی در این منطقه نیز تأثیر خطرناک خود را بر جای نهاده و روابط مسلمانان را با صربها و مونته نگروییها وخیمتر کرده است . به همین علت ، مسلمانان سانجاک برای مصون ماندن از فشار فزایندة صربها برای اعادة حقوق خود دست به مبارزات سیاسی زدهاند .
در اکتبر سال 1991 مسلمانان سانجاک برخلاف خواست مقامات مرکزی ، مسئله خودمختاری سانجاک را به رفراندوم گذاشتند . نتایج حاصله حاکی از آن بود که 92/98 درصد از مردم این منطقه به نفع خودمختاری رأی دادهاند. در اول دسامبر 1991 ، شورای ملی مسلمانان سانجاک تشکیل یک دولت مخفی را اعلام کرد و خواستار جدایی از فدراسیون جدید یوگسلاوی شد . در سپتامبر 1992 ، گروههای عمدة سیاسی سانجاک ضمن اعلام خودداری از شرکت در انتخابات دولتی ، از برگزاری انتخاباتی برای شورای ملی مسلمانان و برپا کردن تشکیلاتی شبیه کوزوو با شرکت مقامات مسلمان برای اداره امور خبر دادند . درخواستهای سیاسی مسلمانان نه تنها کوچکترین اثری بر مقامات صرب نداشت بلکه با شروع درگیری صربها و مسلمانان بوسنی و هرزگوین ، مسلمانان سانجاک تحت شدیدترین فشارهای روحی و فیزیکی قرار گرفتند و صربها برای انتقام گرفتن از مسلمانان ، دست به انفجارهای وسیعی در اماکن و داراییهای مسلمانان این منطقه زدند ؛ بطوری که تنها در چند ناحیة سانجاک بیش از صد انفجار در خانهها و املاک مسلمانان رخ داده و در سایة وحشتی که نظامیان صرب که برای جنگ با بوسنیایی ها در این منطقه به سر میبرند ، به وجود آوردهاند ، دهها هزار نفر از مسلمانان مجبور به ترک محل سکونت خود شدهاند . مشکل سانجاک نیز به صورت مسئلهای حل نشده باقی مانده و در انتظار تحولات آینده به سر میبرد .
* ویوودینا
ویوودینا سرزمینی در شمال صربستان است که با مجارستان ، رومانی ، کرواسی و در قسمت کوچکی با بوسنی هرزگوین هم مرز است . غالب مجارهای ساکن یوگسلاوی سابق در این منطقه زندگی میکنند به طوری که حدود بیست درصد جمعیت آن از مجارها هستند. صربهای ویوودینا اکثریت جمعیت (حدود 59 درصد) و بقیه را کرواتها ، اسلواکها ، رومانیاییها و اوکراینیها تشکیل میدهند . در این منطقه پنج زبان رسمی وجود دارد .
وضع ویوودینا در یوگسلاوی سابق از نظر شیوه اداره مانند کوزوو بوده است. مجارهای ساکن ویوودینا از دیرباز نارضایتی قومی و ملی خود را ابراز میکردند ولی این نارضایتی پس از خیزش جدید ناسیونالیسم صربی شکل آشکارتری به خود گرفته است تا پیش از سال 1988 ، ویوودینا به عنوان پل ارتباطی میان یوگسلاوی سابق و همسایگان شمالیاش عمل میکرد ولی در این سال صربها برای اعمال نفوذ هر چه بیشتر بر این استان ، رهبری حزب را در ویوودینا کنار گذاشتند و با پایمال کردن حق خودمختاری آن منطقه (مانند کوزوو) باعث بروز ناآرامی وسیع اجتماعی شدند . در سال 1990 ، مهمترین حزب سیاسی مجارهای ویوودینا به نام جامعة دمکراتیک مجارهای ویوودینا تأسیس گردید و هدف عمده آن تأمین مشارکت مجارها در سیاست و نظام اداری و قضایی در شرایط برابر با صربها و همچنین احقاق حقوق فرهنگی مجارها و کسب خودمختاری فرهنگی برای ویوودینا بود ، اقدامی که قطعاً در پاسخ به قانون اساسی جدید صربها که اساساً خودمختاری ویودینا را نقض میکرد ، صورت گرفته بود . مسائل قومی میان صربها از یک سو و مجارها و دیگر اقلیتهای قومی ساکن ویوودینا از سوی دیگر ، با بالا گرفتن ناسیونالیسم صربی بیشتر و بیشتر شد و با فروپاشی یوگسلاوی ، صربها دست بازتری در تجاوز به حقوق ملی و فرهنگی اقلیتهای این سرزمین پیدا کردند . پس از این فروپاشی و به دنبال درگیریها و جنگهایی که بین صربستان و دیگر جمهوری ها بروز کرد حکومت صربستان دست به تعطیل نشریاتی که با مواضع صربها موافقت نداشتند زد و کنترل برنامههای رادیویی و تلویزیونی ویوودینا را به دست گرفت . جامعة دمکراتیک مجارهای ویوودینا، استبداد صربها را خطر عمده تشخیص داد و موضوع تشکیل حکومت محلی خودمختار برای اداره امور فرهنگی در مناطقی از ویوودینا را که مجارها در اکثریت هستند مطرح نمود . این سازمان همچنین درخواست کرد رفراندومی در زمینة اعطای خودمختاری به ویوودینا برگزار شود ، اما نه تنها هیچ یک از این درخواستها با پاسخ مثبت صربها روبرو نشد بلکه سیاست تمرکززدائی حکومت میلوشویچ را شدت بخشید زیرا که به زعم صربها، اعطای هر گونه حقوق خودمختاری به این سرزمین گامی در جهت جدایی آن از صربستان خواهد بود. لازم بذکر است که دیگر گروههای قومی ویوودینا نیز کاملاً از خودمختاری این سرزمین دفاع میکنند و در این خصوص با مجارها هم عقیدهاند . جنگ صربستان با مردم بوسنی و هرزگوین نیز بر وضع جمعیتی ویوودینا اثر گذاشته است . مجارهای ویوودینا تمایلی به جنگیدن برای صربها ندارند و از بیم آنان یا از سر انتقامجویی ، به تدریج از این منطقه کوچ کردهاند و صربهایی که از کرواسی و بوسنی هرزگوین فراری شده و به صربستان پناه آوردهاند جای آنان را گرفتهاند . استقرار این صربها که تعدادشان به چندین هزار نفر میرسد ، موجب ناامنی هر چه بیشتر ویوودینا برای اقلیت قومی این سرزمین گردیده و احتمال وقوع درگیریها را افزایش داده است . دولت صربستان سیاست صرب نشین کردن این منطقه را عامدانه دامن میزند تا از یک سو خطر بالقوه اقلیتهای قومی منطقه را در آینده کاهش دهد و از سوی دیگر بار مشکلات ناشی از پناهندگان صرب را از دوش خود بردارد . به این ترتیب ، منطقه با کمترین خطرپذیری و به صورت تدریجی از اقلیتهای دیگر پاکسازی میشود و « عناصر غیرصرب » یا « خارجیها» مانند اسلواکها ، کرواتها ، مجارها و مسلمانان ، صربستان را ترک میکنند .
* نتیجه گیری
بالا گرفتن ناسیونالیسم صربی که به نظر میرسد بر افکار و تمایلات سیاسی قوم صرب سایه افکنده ، در چند سال اخیر فجایع بسیاری برای خود صربها و دیگر اقوام اسلاو که زمانی در چارچوب فدراسیون یوگسلاوی با هم متحد بودند به بار آورده است . پاسخ گفتن به این پرسش که چرا ناسیونالیسم افراطی در این مقطع تاریخی و به چنین شکل حاد و فراگیری بروز کرده است؟ ، محتاج تحقیقی مفصل و همه جانبه است تا روانشناسی تودهای این قوم بررسی و دلایل این روند آشکار گردد ولی شاید به کوتاهی بتوان به نکاتی اشاره کرد . نخست این که صربها در طول چند قرن اخیر ، خود را قومی ممتاز و برتر در میان دیگر اقوام اسلاو دانستهاند که روحیة جنگجویی و قهرمان پروری شان در منطقه بینظیر بوده است. وجود افسانههای صربی در ستایش از این روحیه و قهرمانان صرب نیز این باور را تأیید کرده و صربها همواره با تکیه بر این پیشینه ، ناسیونالیسم را زنده نگهداشتهاند . از سوی دیگر ، صربها معتقدند که بار رهایی اقوام اسلاو منطقة بالکان از سلطة مهاجمان ، در طول تاریخ بر دوش آنها قرار داشته و صربها بودهاند که همواره بر ضد تهاجم بیگانگان جنگیدهاند و یوغ آنان را به گردن نپذیرفتهاند . از این روست که صربها همواره دیگر اقوام اسلاو را به زعم آنان تسلیم بیگانگان شدهاند به دیده حقارت مینگرند . در خلال جنگ جهانی دوم نیز صربها نخستین قوم اسلاو بودند که ایدئولوژی مارکسیستی را پذیرفتند ، جنبش مقاومت ملی (پارتیزانها) را تشکیل دادند و با دادن تلفات بسیار موفق شدند سرزمینهای یوگسلاوی را آزاد کنند و حکومت سوسیالیستی را در آنجا مستقر سازند ؛ در حالی که برخی از دیگر اقوام اسلاو تا لحظات آخر در جبهة هیتلر باقی مانده بودند . این واقعیتهای تاریخی شاید توجیهی برای برتر شمردن قوم صرب بر دیگر اقوام اسلاو (از نظر خود صربها) به شمار رود . در دوران حکومت تیتو ، صربها معتقد بودند با این که بیشترین زحمت را برای کشور یوگسلاوی میکشند ، کمترین بهره را میبرند و از این رو تیتو در طول دوران حکومت خود از طرف ناسیونالیست های صرب تحت فشار قرار داشت تا امتیازات بیشتری به صربها داده شود . وقایعی که از اواخر دهه 1980 در کشورهای کمونیستی یا اردوگاه سوسیالیسم اتفاق افتاد و نهایتاً منجر به فروپاشی کمونیسم شد ، در طرز تفکر و نگرش سیاسی قوم صرب به عنوان اولین قوم اسلاوی که در این مسیر قدم نهاده بود ، آثار مخربی برجا گذاشت و صربها خود را با یک خلاء معنوی و ایدئولوژیک روبرو میدیدند که برای فائق شدن بر آن هیچ تفکر سیاسی جز ناسیونالیسم صربی در اختیار نداشتند ؛ نگرشی که انرژی مورد نیاز موتور تجاوزگری و جنگ افروزی صربها را تأمین میکرد ، برتری قومی آنها را شکل میداد و احساس بازنده بودن در تحولات سیاسی مربوط به فروپاشی یوگسلاوی را میزدود . از سوی دیگر ، زندگی کردن در کشوری که صربها قدرت عمدة سیاسی آن را در اختیار داشتند هر روز بیشتر برای اهالی دیگر جمهوری های یوگسلاوی دشوار و غیرقابل تحمل میشد و دیگر دلیلی برای ماندن در این اتحاد نمیدیدند . نخست اسلوونی و کرواسی که غربیترین جمهوریهای یوگسلاوی بودند اعلام استقلال کردند و صربها با اعزام نیروهای ارتش فدرال به این جمهوریها بر طبل جنگ کوبیدند و نسبت به آن واکنش نشان دادند . در اسلوونی جمعیت قابل ملاحظه ای وجود نداشت که از ارتش فدرال و آمال صربها دفاع کند ، لذا صربها ناچار شدند از این جمهوری چشم بپوشند ، ولی در کرواسی وضع متفاوت بود کرواسی دارای جمعیت قابل ملاحظهای از صربها بود که همچون حکومت بلگراد معتقد بودند مرزهای صربستان تا جایی است که صربها در آنجا زندگی میکنند و به این ترتیب با اعلام استقلال کرواسی که آنان را به صورت یک اقلیت درمیآورد شدیداً مخالف بودند . این بار جنگ شدیدتری درگرفت و طرفها به قتل و کشتار یکدیگر پرداختند . آتش بس تنها زمانی با مداخلة جامعه اروپا و سازمان ملل متحد میسر شد که هم صربها و هم کرواتها متقاعد شدند هیچیک به عنوان طرف پیروز از جنگ بیرون نخواهد آمد و به این ترتیب با تعیین مجدد مرزها درگیریها را متوقف ساختند .کرواتها با توقف جنگ موافق بودند چون به استقلال خود دست مییافتند و صربها روی خوش نشان دادند زیرا میخواستند برای جنگ دشوار بعدی نیروهای خود را نگهدارند . پس از اسلوونی و کرواسی ، نوبت بوسنی و هرزگوین بود که اعلام استقلال کند و این اقدام پاسخی جز غرش توپها و آتشبارهای صربها که از بزرگترین قدرت نظامی منطقه برخوردار بودند ، نداشت . در این جمهوری ، مسلمانان ، صربها و کرواتها برای بدست آوردن سهم خود با یکدیگر جنگیدند ؛ صربها بیشترین زمینها را به دست آوردند و بیشترین کشتارها را ترتیب دادند .کرواتها البته نه همانند صربها ، زمینهای خود را تصاحب کردند و فقط مسلمانان بودند که از دو طرف مورد تهاجم قرار گرفتند و کشته شدند . جامعه بینالمللی از یک سو تجاوز صربها به بوسنی را محکوم کرده و خواستار پایان گرفتن حملات آنان شده و از سوی دیگر با تحریم تسلیحاتی طرفین که ضامن برتری صربهاست ، به آنان چراغ سبز نشان میدهد.جامعه اقتصادی اروپا ، سازمان ملل متحد و ایالات متحده آمریکا هیچ یک نفعی در مسئله بوسنی نداشتند و این فرصت خوبی برای صربها بود تا با تکیه بر ناسیونالیسم صربی جنگی نابرابر را با شدت تمام پیش برند و به نسل کشی مسلمانان بوسنی ادامه دهند . امکان درگیریهای خشونت بار قومی در سرزمینی که سایه جدایی عمیق فرهنگی قرنهاست بر سر اقوام ساکن آن سایه افکنده ، همچنان موجود است و مسئله ملیتها هر لحظه میتواند چون آتش پنهان زیر خاکستر سربرآورد ، آتشی که شعلههای آن تا آیندهای نامعلوم هستی مردمان این بخش از جهان را مورد تهدید قرار خواهد داد .
|